Thursday, 3 December 2009

از پس تمام هق هق های خشک این روز ها که به سالی می مانست ، سرانجام بغض من شکست ... و دانه دانه  اشک شد گونه هایم را ...توی کنج همان کوچه ای که اولین ... سرانجام این بغض به اشک نشست ، گریه ای آنچنان جانکاه که کودک شادی از پس آن معصومانه به دنیا آمد  

من دوازده آذر یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت را هرگز فراموش نخواهم کرد ... و این بغض را که شاید تنها بغضی بود که لبخند یه لبهایم و امید به چشم هایم بخشید 



2 comments:

  1. تو 12 آذر و من ديشب که گمانم 21م بود، يا نه ... حساب روزها که از دستم در رفته

    ReplyDelete
  2. بيست و چهار آذر بود - چه زود پائيز داره تموم ميشه

    ReplyDelete