از پس تمام هق هق های خشک این روز ها که به سالی می مانست ، سرانجام بغض من شکست ... و دانه دانه اشک شد گونه هایم را ...توی کنج همان کوچه ای که اولین ... سرانجام این بغض به اشک نشست ، گریه ای آنچنان جانکاه که کودک شادی از پس آن معصومانه به دنیا آمد
من دوازده آذر یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت را هرگز فراموش نخواهم کرد ... و این بغض را که شاید تنها بغضی بود که لبخند یه لبهایم و امید به چشم هایم بخشید
تو 12 آذر و من ديشب که گمانم 21م بود، يا نه ... حساب روزها که از دستم در رفته
ReplyDeleteبيست و چهار آذر بود - چه زود پائيز داره تموم ميشه
ReplyDelete