Saturday, 12 December 2009

...برای تمام مجید های سرزمینم 

شاید وقت آن رسیده باشد که تمام کلیشه ها را به گوشه ای نهیم و برای دقیقه ای به احترام مردان و زنان کشورمان از جای برخیزیم ، شاید وقت آن رسیده باشد که ببالیم به مردان و پسران این سرزمین
سرزمینی که اگرچه از ظلم نامشروعان حقیقت گریزش دامن عزا گسترده است ، اما گاهی مردمانش با این چنین بزرگ اندیشی ظریفی ، تلخ لبخندی به لب هایش می نشانند و نشان می دهند به تمسخر گرفتن شأن آدمی را بر نمی تابند و نشان می دهند ساقه ی سبز جوانشان را هیچ تبری قادر به شکستن نیست

مردان و زنان سرزمین من ناگهان قد کشیدند ... به ارتفاع تمام تاریخ شان قد کشیدند و آنقدر بالغ شدند که اکنون با ذکاوتی بی مثال، بازی کثیف حرمت شکنی ها و تحقیر ها را فرصتی برای فریاد برابری و برادری و آزادی ساختند . و مگر جز این است که شأن و ارزش آدمی به آزادگی و اندیشه ی والای اوست ؟و عجبا! که چون این  کوته فکران را راهی به منزلت آدمی نیست پس پنجه به دریدن ارزش هایی می گشایند که خود آنها را ساخته اند . و شگفتا ! که جای پنجه های زهرآگین شان تنها به چهره ی سیاه خودشان رد خون می گذارد

ما را به تاریخ چه کار ؟ ما را به هزاران هزار کتاب قطور چه کار؟ که  این روز های وطن من به تنهایی  تاریخ  عظیمی است که  خود می سازیم اش و خود از آن می آموزیم و کتابی پر ارزش است که برای آیندگانمان به  یادگار خواهیم گذاشت  

 

و من می دانم که تاریخ به یاد خواهد سپرد مجید های بسیاری را که در برابر چنین زشتی هایی به زیبایی ایستادند

و به یاد خواهد سپرد که می توان با مسالمت و لبخند - حتی اگر تلخ باشد - و گل های سرخ نیز سرانجام به آزادی رسید 



Thursday, 3 December 2009

از پس تمام هق هق های خشک این روز ها که به سالی می مانست ، سرانجام بغض من شکست ... و دانه دانه  اشک شد گونه هایم را ...توی کنج همان کوچه ای که اولین ... سرانجام این بغض به اشک نشست ، گریه ای آنچنان جانکاه که کودک شادی از پس آن معصومانه به دنیا آمد  

من دوازده آذر یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت را هرگز فراموش نخواهم کرد ... و این بغض را که شاید تنها بغضی بود که لبخند یه لبهایم و امید به چشم هایم بخشید