Tuesday, 16 February 2010

به شماره که افتاد نفس هایم تازه به خاطر می آورم بی پناهی ِ این پاها را ، و کفش هایی که در گرداب رفتن ها و نرفتن ها چشم انتظار پاسخ اند

به شماره که افتاد نفس هایم تازه به خاطر می آورم تمام دل دلک ها را ، آن روز هم که تمامشان را به هیزی ِ چشم هایی گم کردم نفس هایم به شماره بود ... خوب یادم هست

به هیزی چشم هایی که گم کردم دل دلک ها را تازه به خاطر می آورم پاهای خسته ام چه هیچ وار به دنبال پیدا کردنشان دویدند ، و دست های ناتوانم چه مأیوسانه نشانی از بادبادک ها را به نخ ها ساییدند 

و خدا که در تمام این لحظه ها پرده ای از باران به چشم هایم کشیده بود 

Saturday, 12 December 2009

...برای تمام مجید های سرزمینم 

شاید وقت آن رسیده باشد که تمام کلیشه ها را به گوشه ای نهیم و برای دقیقه ای به احترام مردان و زنان کشورمان از جای برخیزیم ، شاید وقت آن رسیده باشد که ببالیم به مردان و پسران این سرزمین
سرزمینی که اگرچه از ظلم نامشروعان حقیقت گریزش دامن عزا گسترده است ، اما گاهی مردمانش با این چنین بزرگ اندیشی ظریفی ، تلخ لبخندی به لب هایش می نشانند و نشان می دهند به تمسخر گرفتن شأن آدمی را بر نمی تابند و نشان می دهند ساقه ی سبز جوانشان را هیچ تبری قادر به شکستن نیست

مردان و زنان سرزمین من ناگهان قد کشیدند ... به ارتفاع تمام تاریخ شان قد کشیدند و آنقدر بالغ شدند که اکنون با ذکاوتی بی مثال، بازی کثیف حرمت شکنی ها و تحقیر ها را فرصتی برای فریاد برابری و برادری و آزادی ساختند . و مگر جز این است که شأن و ارزش آدمی به آزادگی و اندیشه ی والای اوست ؟و عجبا! که چون این  کوته فکران را راهی به منزلت آدمی نیست پس پنجه به دریدن ارزش هایی می گشایند که خود آنها را ساخته اند . و شگفتا ! که جای پنجه های زهرآگین شان تنها به چهره ی سیاه خودشان رد خون می گذارد

ما را به تاریخ چه کار ؟ ما را به هزاران هزار کتاب قطور چه کار؟ که  این روز های وطن من به تنهایی  تاریخ  عظیمی است که  خود می سازیم اش و خود از آن می آموزیم و کتابی پر ارزش است که برای آیندگانمان به  یادگار خواهیم گذاشت  

 

و من می دانم که تاریخ به یاد خواهد سپرد مجید های بسیاری را که در برابر چنین زشتی هایی به زیبایی ایستادند

و به یاد خواهد سپرد که می توان با مسالمت و لبخند - حتی اگر تلخ باشد - و گل های سرخ نیز سرانجام به آزادی رسید 



Thursday, 3 December 2009

از پس تمام هق هق های خشک این روز ها که به سالی می مانست ، سرانجام بغض من شکست ... و دانه دانه  اشک شد گونه هایم را ...توی کنج همان کوچه ای که اولین ... سرانجام این بغض به اشک نشست ، گریه ای آنچنان جانکاه که کودک شادی از پس آن معصومانه به دنیا آمد  

من دوازده آذر یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت را هرگز فراموش نخواهم کرد ... و این بغض را که شاید تنها بغضی بود که لبخند یه لبهایم و امید به چشم هایم بخشید 



Saturday, 28 November 2009

به آن فرشته ی کوچک پیش از آن که از خود جدایش کنم ، و پیش از آنکه بدانم دور و دیرِ نیامده را  گفتم : بدی را هیچ گاه نگهبان مباش...و من چه خوب می دانسته ام تمام ندانسته ها را آن روز و چه دیر می دانم معنای ترس ِ کوچک پنهانش را امروز...اما او پاک خواهد ماند و نگهبان تمام خوبی ها خواهد بود ... می دانم ... می دانم 
 


 پ.ن : کوچولو ، به درک که آدم ها این همه تاریکند .تو دلت تاریک نباشد ، همین کافیست . ببین ! خدا پیشت است ...روی پلک هایت نشسته  و توی گوشت آرام زمزمه می کند که هیچ وقت تنهایت نخواهد گذاشت ... و من ... و من که تا ابد به  یادت خواهم بود و در هر بار به آغوش کشیدن فرشته ی کوچکم ، تو را نیز به آغوش خواهم کشید ... پس اشک هایت را پاک کن ... دلم می خواهد این بار که به خوابم آمدی، روی لب هایت آنقدر خنده باشد که وقتی خواستی از سر مهربانی چند تایی شان را بچینی و روی لب های بی خنده ی من بگذاری ، تمام نشوند ... هیچ وقت تمام نشوند ... 

Monday, 23 November 2009


شماها قادر بودید احساس من را فرسوده کنید ، نابود کنید ، حس لامسه ام را خسته کنید ،بویایی ام را خسته کنید . اما فقط همین . بیشتر نه .زندگی ام نه . و امروز حس های من از شما نفرت دارد و محکومتان می کند و نفرت من یک انتظار صبورانه است که هیچ وقت تمام نمی شود . و عشقی که این نفرت را نگه می دارد درست به اندازه ی نفرتم ماندگار است


پوست انداختن - کارلوس فوئنتس



پ.ن : می پرسی خوبی ؟ توی جفت چشم هایت خیره می شوم و می گویم بعله ! لبخند می زنی ، یعنی که باور کرده ای ، و من توی دلم می خندم ... به حماقت تو و به این حرکت تازه یاد گرفته ای که از پس ِ پشت تمام اخلاقیات ؛ برای این دنیای هرزه ی کثیف ، لازمش یافته ام

Monday, 4 May 2009

شب می شود روز می شود او راه می رود و راه می رود و بی گدار به آب می زند و نمی فهمد سراب را که بی رحمانه به صورتش کوبیده می شود
و او روی رگ های آماس کرده اش مدام چوب خط های انتظار را قی می کند و باز راه می رود و نمی نشیند و نمی خوابد و حرف نمی زند و واژه های ورم کرده ی میان لب هایش را به دندانی می تاراند و خمیازه هایش را توی خورجین ساعت دوازده ظهر قایم می کند و به ساعت پنج عصر سیگاری می گیراند و پاهای گره شده اش را از هم باز می کند , دست هایش را مشت می کند و دوباره راه می رود و تلاش می کند پا روی مورچه ای نگذارد و تلاش می کند خواب خدا را برای هزارمین بار با چشم هایی باز ببیند
خسته می شود و می بیند که ذره های تنش به بی نهایت انفجار می رسند و می ترسد و نمی ایستد و راه می رود و به غفلت مورچه ای را له می کند و ناگهان اشک هایش تمام جای پاها را پر می کنند و چشم هایش سو می بازند اما او نمی ایستد و راه می رود و قدم هایش تندتر می شوند و دست هایش مشت تر و سکوتش فریاد می شود و فریادش میان گلوگاه مرتعشش تیرباران...و او رنگ میبازد و قدم هایش به هم می پیچند ... و سرانجام ناگهان به تلنگر قلوه سنگی کوچک از هم می پاشد... همین

Tuesday, 20 January 2009

...خرچنگ قورباغه 

...ایلیا بورسوویچ تال

...سرگیجه های دیوارهای افقی

...ایوان ایوانوویچ اِنجل بورسولسکی

...گذر گذر گذر گذر

...من

...پچ پچ موش های پای دیوار

...رنگ

...نور

...صدای شاتر دوربین

...خنده می کنی ؟ خجالت نمی کشی؟

...کشیدنم نمی آید

...وا

...تو

...تو

...تو

...!شب بخیر ماما! شب بخیر پاپا

...مداد شمعی دوازده رنگ اوریجینال

...استاد ِ مدعی ادب در سراسر خاومیانه

...صد در صد تضمینی

...هِم

...کور

...کور؟

...!خب باشه کور

...کنتراست رنگ های شفاف و خاکستری

...استاد؟ چند می گیرین گاله رو ببندین؟

...خروس

...قار قار بی امان کلاغ های فصل عطسه ها و سرفه ها

...حناق

...درد

...مرض

...به به

...نقطه

...نقطه نقطه نقطه

...می شوم؟

...می شوم

...از برای بسی چیزها

...روزمرگی ها

...به دو می روند خط ها

...و کلمه ها که قاطی می شوند توی گیج ویج این همه

...این همه چی؟

...این همه هیچی

...اوووووووپس

...کاری به کارم, که کاری به کارتان

...بیبیدن ِ مغز تا سر حد معجزه

...بی ادب

...هی هی

...سیگارهای مداوم

...قهوه های

...اوه اوه این روشنفکرو نگا

...خاطرات

...بمب

...بچه های بی گناه

...مگه فرقی هم می کند؟

...پیاده رو های برفی

...گریه

...من و فمّ فاتال شدن هایم

...برو بچه

...خزعبل

...پراکندگی افکار... انگار

...باشد

...مامان! چراغو خاموش می کنی؟

...چراغ که خاموشه

...نه! چراغ مغزمو می گم

...!!!

...آخه فکرام خوابشون می یاد

 ...!!!