Saturday, 28 November 2009

به آن فرشته ی کوچک پیش از آن که از خود جدایش کنم ، و پیش از آنکه بدانم دور و دیرِ نیامده را  گفتم : بدی را هیچ گاه نگهبان مباش...و من چه خوب می دانسته ام تمام ندانسته ها را آن روز و چه دیر می دانم معنای ترس ِ کوچک پنهانش را امروز...اما او پاک خواهد ماند و نگهبان تمام خوبی ها خواهد بود ... می دانم ... می دانم 
 


 پ.ن : کوچولو ، به درک که آدم ها این همه تاریکند .تو دلت تاریک نباشد ، همین کافیست . ببین ! خدا پیشت است ...روی پلک هایت نشسته  و توی گوشت آرام زمزمه می کند که هیچ وقت تنهایت نخواهد گذاشت ... و من ... و من که تا ابد به  یادت خواهم بود و در هر بار به آغوش کشیدن فرشته ی کوچکم ، تو را نیز به آغوش خواهم کشید ... پس اشک هایت را پاک کن ... دلم می خواهد این بار که به خوابم آمدی، روی لب هایت آنقدر خنده باشد که وقتی خواستی از سر مهربانی چند تایی شان را بچینی و روی لب های بی خنده ی من بگذاری ، تمام نشوند ... هیچ وقت تمام نشوند ... 

1 comment:

  1. غم آنقدر دارم که مي خوام تمام فصل ها را
    بر سفره رنگين خود بنشانمت
    بنشين
    غمي نيست

    ReplyDelete