Tuesday, 19 August 2008

درست وقتی که پا روی پا انداخته ای و داری دانه دانه انگور توی دهانت میگذاری و فکر میکنی قرار است حداقل برای مدتی اتفاق بدی برایت نیافتد , درست همان موقعی که نبضت مرتب میزند و نفس هایت آرام است , گوشی ات دارد آهنگ مورد علاقه ات را پخش میکند و تو بی خیال نشسته ای و دانه دانه انگور توی دهانت میگذاری , درست همان موقع است که اتفاق بد می افتد. همانی که خیالت را به هم می ریزد , همانی که قلبت را می لرزاند , همانی که به تو میگوید کسی از زندگیت کم شد
اما من آرامم ... خیال هایم به هم ریخته و فکرم درست کار نمی کند , باشد درست , اما آرامم
وقتی عادت می کنی هر دو روز یک بار , یک بحران داشته باشی , دیگر قبول می کنی که بی خیالی تنها شرط بقاست... و من بی خیالم این روزها
با اینکه بعد از آن اتفاق نبضم تند تر می زند , خواب هایم پر از کابوس شده و گوشی ام , اس ام اس های بد تحویلم میدهد , اما من لبخند میزنم و در خیالم بادبادک هوا میکنم , استک گلابی میخورم و از روی تعداد بطری هایشان حال و روزم را حدس میزنم , عکاسی میکنم و از صدای شاتر دوربینم لذت آلود میشوم , مینویسم و با جمله هایم تاب بازی میکنم و کلی کارهای دیگر
ساعت 2 بعد از نیمه شب است و من دارم کلمه ها را یکی یکی تایپ میکنم و آهنگ " آنینتندد " میوز را گوش میکنم
بگذار اتفاق -خوب یا بد- هرچه قدر که میخواهد بیافتد , من آرامم و بی خیال . مهم این است

No comments:

Post a Comment