به شماره که افتاد نفس هایم تازه به خاطر می آورم بی پناهی ِ این پاها را ، و کفش هایی که در گرداب رفتن ها و نرفتن ها چشم انتظار پاسخ اند
به شماره که افتاد نفس هایم تازه به خاطر می آورم تمام دل دلک ها را ، آن روز هم که تمامشان را به هیزی ِ چشم هایی گم کردم نفس هایم به شماره بود ... خوب یادم هست
به هیزی چشم هایی که گم کردم دل دلک ها را تازه به خاطر می آورم پاهای خسته ام چه هیچ وار به دنبال پیدا کردنشان دویدند ، و دست های ناتوانم چه مأیوسانه نشانی از بادبادک ها را به نخ ها ساییدند
و خدا که در تمام این لحظه ها پرده ای از باران به چشم هایم کشیده بود